احمد على سپهر ( مورخ الدوله )

404

ايران در جنگ بزرگ 1914 - 1918 ( فارسي )

و فن فالكن‌هاين Von Falkenhayn سروده و با بيان شيوائى ويلهلم دوم قيصر آلمان را مدح كرده بود . نگارنده ابيات مزبور را ترجمه نموده با متن فارسى آن به برلن فرستادم كه بوسيلهء وزارت امور خارجه به نظر امپراطور برسد . بعدها جواب رسيد كه حسب الامر قيصر مقتضى است از طرف سفارت آلمان هدايائى كه لايق چنين سخن‌سرائى باشد به وى تقديم گردد ، اما هرقدر مسيو زمرومن به سيد اديب اصرار كرديم زير بار قبول هيچگونه هديه و حتى يادگار كوچكى نرفت و گفت عشق و علاقهء من به قيصر آلمان علتى جز دشمنى او با انگلستان ندارد و از قرارى كه شنيده‌ام علاوه بر خصومت بين دو مملكت ويلهلم ثانى با اينكه از طرف مادر خون انگليسى دارد نسبت بانگليسها بطور اعم و دربارهء ادوارد هفتم بالاخص نفرت عجيبى در دل ميپروراند . مسيو زمر تصديق كرده اظهار داشت چند سال قبل اعليحضرت در حال رعاف به طبيب خود گفت جلوگيرى ننمائيد بگذاريد اين خون كثيف انگليسى از بينى من بيرون بيايد ! نگارنده به زمر خاطرنشان ساختم تصور نكنيد سيد اديب پيشاورى يكنفر شاعر معمولى است او از جمله دانشمندان معروف خاور زمين بشمار ميرود ؛ در كليه علوم شرقى تبحر دارد و شاعرى يكى از فضائل عديدهء او مىباشد . نظر به تناسب موقع عين اشعار فوق الذكر در ذيل نقل مىشود : [ اشعارى از اديب پيشاورى ] همى بگذرد بر تنم چند روز * كه مى بگذرانم بگرم و بسوز تنم كوه آهن شد از تف تب * ز اسپيده دم تا گه نيمه‌شب تنم كوه آتش ، رخم رود زم * چو آذر مهى باد نايم زدم تو اى داروى جان و پيوند دل * يك امشب برون آر پايم ز گل يك امشب بيا تا كه وشتن كنيم * ز گلزار شادى گلان برچينم شكن بر شكن پاى كوبان بيا * دو دستم بگير و برقصان مرا ز گيسو بياراى يك چنبره * به گردن درافكن مرا يكسره چو سروم برقصان بهار اندرون * بلب ناى گير و بچنگ ارغنون چو دامان خويشم يكى دور ده * بلب اندرم باده بى دور نه مبر دار يعنى لبت از لبم * بشكر نشان تف رنج تبم نوازيم چنگ و بسازيم رود * سرائيم خوش خسروانى سرود بكوبيم پاى و نشانيم دست * تو از مى من از لعل تو گشته مست ببنديم چون ژرمنى كودكان * سده را چو هوشنگ امشب ميان فروزيم از هر كنار آذرى * فرازيم از هر شرار اخترى چو بشنيد از من چنين داستان * بخنديد بر من مه مهربان به من گفت اين شادمانى ز چيست * مگر در سرت شور ديوانگى است به دو گفتم اى دلفروزنده ماه * ز مه برده گوى اندرين پيشگاه برو بوم قيصر كه آباد باد * جهان با دل شاد او شاد باد چنان است امشب ز دل خرمى * كه ناهيد شد شرمگين از زمى زمانى بياسود از چنگ خويش * فرو بست لبها ز آهنگ خويش همى بيند از دور رخ پر ز شرم * همه در نشاط و طرب گشته گرم همه شهر برلن نوآئين شده * چو گردون ز انجم پرآذين شده همه كودك و سالخورد و جوان * بپيروزى شه شده شادمان پر از باده مغز و پر از خنده لب * همه ناى پر زند باف از طرب همه مغز مستى ، همه لب سرود * همه ناى عود هر انگشت رود پرى پيكران گشته هر سو چمان * بشادى دمان و ز مستى خمان صبا از ختن مشك ناب آكنيد * نميامد در اين شهر و بپرا كنيد